تبلیغات
سایت تفریحی - مطالب ابر داستان کوتاه
منوی اصلی
سایت تفریحی
  • zoomhere zoomhere سه شنبه 2 مهر 1392 05:37 ب.ظ نظرات ()
    عشق دلیل نمیخواهد...
     
     
    یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود،ازش پرسید: 
    چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟ 
    پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم 
    دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟ 
    چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 
    پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم 
    دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!! 
    پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی 
    صدات گرم وخواستنیه 
    همیشه بهم اهمیت میدی 
    دوست داشتنی هستی 
    باملاحظه هستی 
    بخاطر لبخندت 
    بخاطر همه حركاتت 

     
    دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد 
    متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت 
    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون 

    عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه 
    پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 
    گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام 
    اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 
    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم 
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره 
    عشق دلیل میخواد؟ 
    نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم 
    عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره 
    عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

    زوم کن
    اینجا و از مطالب سایت علمی و تفریحی ما کمال استفاده رو ببر.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 2 مهر 1392 05:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • zoomhere zoomhere پنجشنبه 13 تیر 1392 11:19 ب.ظ نظرات ()

    image003

    خانوووووووم… شــماره بدم؟

    خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟

    خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 تیر 1392 11:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ت ک ز ش ح ... دوشنبه 22 آبان 1391 01:44 ب.ظ نظرات ()

    پدری با پسری گفت به قهر
    ‏که تو آدم نشوی جان پدر


    حیف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربیتت کردم سر


    دل فرزند از این حرف شکست
    ‏بی خبر از پدرش کرد سفر


    رنج بسیار کشید و پس از آن
    زندگی گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والایی یافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    ‏چند روزی بگذشت و پس از آن
    ‏امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمده از راه دراز
    ‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر


    پسر از غایت خودخواهی و کبر
    ‏نظر افکند به سراپای پدر


    ‏گفت گفتی که تو آدم نشوی
    ‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    ‏پیر خندید و سرش داد تکان
    گفت این نکته برون شد ازسر
    ‏‏من نگفتم که تو حاکم نشوی!!
    گفتم آدم !!! نشوی جان پدر
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ت ک ز ش ح ... پنجشنبه 30 شهریور 1391 05:10 ب.ظ نظرات ()



    داستان کوتاه

    درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

    پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

    از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

    حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.



     منبع: http://www.saralah2011.blogfa.com

    آخرین ویرایش: یکشنبه 5 خرداد 1392 01:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه