تبلیغات
سایت تفریحی - مطالب داستان کوتاه

دانلود خبر ساز ترین کلیپ جهان

چهارشنبه 14 اسفند 1392
09:51 ب.ظ
امیر حسین
این کلیپی که برای دانلود گذاشتم خیلی با حاله و تونسته توی مدت زمان خیلی کمی که داره یه جایزه ی اسکار برنده بشه و عنوان کوتاه ترین فیلم جهان رو به خودش اختصاص بدهدر ضمن این فیلم کوتاه ساخت شرکت pes هستش که اکثرا با اون آشنا هستین

دانلود کنید حالشو ببرید

حجم 6.9 مگابایت




xxxx




دانلود اهنگ جدید محسن یگانه

پنجشنبه 18 مهر 1392
05:19 ب.ظ
علیرضا ولدی

دانلود گلچینی از بهترین کلیپ های خنده دار

سه شنبه 16 مهر 1392
05:20 ب.ظ
علیرضا ولدی

جالب تر از هرچیز

یکشنبه 14 مهر 1392
04:23 ب.ظ
علیرضا ولدی

دانلود بهترین های هر چیز

جمعه 12 مهر 1392
03:59 ب.ظ
علیرضا ولدی
سلام خدمت شما بازدید کنندگان محترم ضمن خوشامد گویی برای ورود به سایت تفریحی لازم به ذکراست اگ شما دنبال چیز خاصی مثل.بازی .نرم افزار.ترانه وغیره......بودید وپیدا نکردید در قسمت نظرات به ما اطلاع دهید تا برای شما فراهم کنیم.

یابه سایت وان دانلود که لوگو و لینک آن در زیر مطالب است مراجعه کنید در وب وان دانلود شما بهترین های هر چیز را یافت میکنید.

www.1downlod.blogfa.com






عشق دلیل نمیخواهد...

سه شنبه 2 مهر 1392
05:37 ب.ظ
zoomhere zoomhere
عشق دلیل نمیخواهد...
 
 
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود،ازش پرسید: 
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟ 
پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم 
دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟ 
چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 
پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم 
دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!! 
پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی 
صدات گرم وخواستنیه 
همیشه بهم اهمیت میدی 
دوست داشتنی هستی 
باملاحظه هستی 
بخاطر لبخندت 
بخاطر همه حركاتت 

 
دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد 
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت 
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون 

عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه 
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 
گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام 
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم 
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره 
عشق دلیل میخواد؟ 
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم 
عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره 
عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

زوم کن
اینجا و از مطالب سایت علمی و تفریحی ما کمال استفاده رو ببر.




؟خوبه برم تو خیابون و شوهر تو و بقیه رو از راه به در کنم تا خرجم درآد...

یکشنبه 24 شهریور 1392
10:50 ب.ظ
ali darkhah



[ تو مترو زن جوون و خوشگلی داشت لباس زیر می فروخت]

یکی از خانمهای اون و هل داد و بلند داد زد که : اینجا جای این كارها نیست

زنِ جوون جواب نداد . اما طرف ول كن نبود

یهو انگار که بغضش تركیدگفت:"چیه؟دارم نونمو از راهِ حلال در میارم

؟خوبه برم تو خیابون و شوهر تو و بقیه رو از راه به در کنم تا خرجم درآد...

یه سکوتِ سنگین تو مترو.!




بهشت و اردک ها

سه شنبه 19 شهریور 1392
01:42 ب.ظ
ali darkhah
سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!
همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا
ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!




میگه خدا وجود نداره

دوشنبه 18 شهریور 1392
05:13 ب.ظ
ali darkhah
 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.





دو برادر...

دوشنبه 18 شهریور 1392
05:11 ب.ظ
ali darkhah
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌ درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت : درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود .بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .




در این سایت با جدیدتریم مطالب طنز و سرگرمی در خدمت شما هستیم
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت تفریحی است. || طراح قالب avazak.ir