امیر حسین چهارشنبه 14 اسفند 1392 09:37 ب.ظ نظرات ()

تو که شراب در جامِ دیگران می ریزی

و عیش در کامِ دیگران می گذاری را ،

چه به حالِ دلِ بی تابِ من ؟!

کارت به کارِ دلتنگی ِ شب هایِ من نباشد ،

تو خوش باش و

سَبویِ مَستان را از مِیِ گوارایِ کِلکِ چشمانت ،

پُر کن ...

کارِ ما پیش می رود خود به خود .

چه توفیری دارد که خون به دل کنم

یا تیر از پهلو بَر کَنم ؟!

چه تفاوتی کند که بر دلم بخندند

و یا بر حالِ زارم بگریند ؟!

تو خوش باش !

کارِ ما را خدا خواهد ساخت ...

" فریماه "




 

من از میانِ خاکِ خود می خروشم !

از عمقِ سِرشتم

از درونِ ریشه ام ، فریاد می زنم هستی خود را ....

و تو

ای ناجیِ غروب هایِ کبود !

بانگِ هستی ام را بشنو

ریشه ام را کنجکاوی کن

ساقه هایِ صبرم را ببین

گُل هایِ سرخِ آن را بچین

و عطرِ آن را به نوازشِ مهتاب بسپار ....

پیامِ صبوری های تابناکم را ،

چراغی کن

و در یورشِ پُر شتابِ شب ، بیاویز ....

و غنچه هایِ سخنم را

که در باران می روید ،

با دست های سبزت بر گیسویِ پریشانِ دوران ،

بیارای ....

" فریماه "  












xxxx